تبليغاتX
ته مانده های یک آدم -
...

سلام .

چقدر دلم تنگ شده برای سلام کردن به تو . دلم تنگ شده برای اینکه صبح صدای تو ساعت بیداری را معین کند . . . گفت تو بودی بهش زنگ زدی ولی حرف نزدی ؟ سکوت کرده بودی ؟ .... بعد من فهمیدم که می فهمی شاید . نمی دانم . هیچ چیز را نمی دانم .

رفیق .

رفیق .

چقدر دلم برای آن برد گاردن لعنتی تنگ شده ست ! برای آن میز و صندلی فلزی بیرون ! برای هات چاکلت و چای ... ! چقدر دلم تنگ شده ست برای آن بلنز لعنتی ... ! برای آن آیس تی های مزخرف ! چقدر دلم تنگ شده ست برای صندلی عقب ماشین... برای جای خلوت حوالی خانه ی شما . برای پارک بالای خانه . برای چمن های پارک ... چقدر دلم تنگ شده برای آهنگ هلن و دست های تو که به صورت موزون بالا و پایین می رفتند و می خندیدی . دلم تنگ شده برای ترست از معتادهای آن خیابان لعنتی . برای ترست از ماندن نگاه پسرک ساندویچ فروش روی من . چقدر دلم تنگ شده ست برای بردنت به کنار ساحل . تکیه زدن به تنه ی درخت های افتاده . نگاه کردن و لبخند زدن . دلم تنگ شده ... دلم تنگ شده برای روزشماری آمدنت و مرخصی و نبود آدم های دیگر ... دلم تنگ شده ست برای حرص خوردنت برای آن دو  کلمه چینی تتو شده روی بازوی من ... دلم تنگ شده ست برای اینکه بگویی دوستت دارم ! ... دلم برای شنیدن این دو حرف تنگ شده ست ... !

دلتنگی ...

دلتنگی امان من را بریده ست .

دلتنگی رهایم نمی کند .

آمدم که با خیال راحت و بی دغدغه غروب آفتاب را تماشا کنم .

ولی ...

تماشای غروب آفتاب چه اهمیت و لذتی دارد وقتی تو قلبت را جایی گم کرده باشی ؟

هان ؟

 

+