سلام .
چقدر دلم تنگ شده برای سلام کردن به تو . دلم تنگ شده برای اینکه صبح صدای تو ساعت بیداری را معین کند . . . گفت تو بودی بهش زنگ زدی ولی حرف نزدی ؟ سکوت کرده بودی ؟ .... بعد من فهمیدم که می فهمی شاید . نمی دانم . هیچ چیز را نمی دانم .
رفیق .
رفیق .
چقدر دلم برای آن برد گاردن لعنتی تنگ شده ست ! برای آن میز و صندلی فلزی بیرون ! برای هات چاکلت و چای ... ! چقدر دلم تنگ شده ست برای آن بلنز لعنتی ... ! برای آن آیس تی های مزخرف ! چقدر دلم تنگ شده ست برای صندلی عقب ماشین... برای جای خلوت حوالی خانه ی شما . برای پارک بالای خانه . برای چمن های پارک ... چقدر دلم تنگ شده برای آهنگ هلن و دست های تو که به صورت موزون بالا و پایین می رفتند و می خندیدی . دلم تنگ شده برای ترست از معتادهای آن خیابان لعنتی . برای ترست از ماندن نگاه پسرک ساندویچ فروش روی من . چقدر دلم تنگ شده ست برای بردنت به کنار ساحل . تکیه زدن به تنه ی درخت های افتاده . نگاه کردن و لبخند زدن . دلم تنگ شده ... دلم تنگ شده برای روزشماری آمدنت و مرخصی و نبود آدم های دیگر ... دلم تنگ شده ست برای حرص خوردنت برای آن دو کلمه چینی تتو شده روی بازوی من ... دلم تنگ شده ست برای اینکه بگویی دوستت دارم ! ... دلم برای شنیدن این دو حرف تنگ شده ست ... !
دلتنگی ...
دلتنگی امان من را بریده ست .
دلتنگی رهایم نمی کند .
آمدم که با خیال راحت و بی دغدغه غروب آفتاب را تماشا کنم .
ولی ...
تماشای غروب آفتاب چه اهمیت و لذتی دارد وقتی تو قلبت را جایی گم کرده باشی ؟
هان ؟
بیا و از پشتِ این همه دلتنگی مرا در آغوش بگیر !
بیا و از پشتِ « نمی خواهمت » هایت - یم - بیرون بکش مرا و در آغوشت جای بده !
بیا و ...
.
میدونی دلم چی میخواد ؟ دلم اون مسافرتِ نرفته رو با هم میخواد ! با اون چادر که بریم بزنیم کنارِ آب ! بعد ٬ تو همینطور تا آخر دنیا گمِ گم پیش من بمونی !
بعد دلم برات کافی خواستن خواست !
دلم دستِ تو رو خواست .
دلم چشم هایِ تو رو خواست .
دلم ...
.
بگذریم !
.
خسته ام از این همه جنگیدن واسه حذف کردنِ تو !
خسته ام از این که آمده ام .
خسته ام از ماندنم .
خسته ام از تو که نیستی .
از تو که گمی .
از تو که بی جنگ مرا حذف کرده ای .
از ...
.
چه اهمیت دارد ؟
.
هووووووووووووووووووووووی ! الاغِ احمق آدم شو !
اینو ده بار که تکرار کنم شاید آدم بشم !
روزی صد دفعه میمیرم...
اینو داریوش میگه ! اینو دلِ من نمیگه !
حالا وقتی از اون روزا حرف میزنه غصه هوار میشه تو دلم . نه از جنس غصه ی اون روزها . نه ! حتی از جنس دلتنگی هم نیست . فقط و فقط غصه ست ... این روزا رو دوست دارم ! خیلی هم دوستشون دارم ... درسته که توی این روزا جای یک نفر خیلی خالیه ولی باز هم دوست داشتنیه ! این شهر شلوغ به من این مجال رو میده که لابه لای آدماش گم بشم . هر وقت دلم خواست برم یه جایی گوشه ی یه کافه ی دنج بشینم و واسه دل خودم بنویسم ...می تونم کار کنم ... یا حتی کار نکنم ... میتونم نقاشی بکشم ... میتونم لذت عکاسی رو ببرم ! میتونم کتاب بخونم ... میتونم بشینم و به شعرهای یه شاعر گوش بدم... میتونم آروم باشم ! آروم آروم... میتونم از درون خالی نباشم !
.
همه لحظه ها مال تو دنیا مال تو فردا مال تو ...
.
تو گفتی مجنونی و لیلی من ! آره ! دوستم داشتی ولی خیلی کم ...
.
این که من میکشم زجر بی تو بودن نیست ! تاوان با تو بودنه...
.
بی خیال !
.
.
.
حرف مرا تنها از من بشنو
و بگذار تمام کلاغها از خشم بميرند*
يادمه بچه که بودم، مامانم يه قصه از نادر ابراهيمی برام میخوند که خيلی دوسش داشتم. قصهی دو تا درخت که يکیشون اينور خيابون بود، يکیشون اونور، بعد اينا يه عالمتا همديگه رو دوست داشتن و نامههای عاشقانهشون رو به وسيلهی پرندهها رد و بدل میکردن. تا اينکه يه روز کلاغای حسود بدجنس وارد شهر میشن و شروع میکنن رابطهی اين دوتا رو خراب کردن، اونم چه جوری؟ خيلی نامردانه: با نقل قولهای دروغ، با پيغامهای عوضی. بعد يادمه که آخرش دوتا درختا از غصه مردن، و آسمون در تسخير کلاغها موند.
يادمه اون وقتا چه همه غصه میخوردم که چرا آخه؟ چرا حالا که خودشون زندگی خوبی ندارن، شروع میکنن رابطهی بقيه رو خراب کردن؟
بعدتر که بزرگ شدم، شروع کردم به فهميدن چرايیش. بعدترش که برای خودم اتفاق افتاد، فهميدم حسادت هيچ دليل و منطقی برنمیداره، و وقتی يکی دچارش بشه، میتونه خطرناکترين و نامردترين موجود دنيا بشه.
بعد کم کم ديدم حسودی آقايون با حسودی خانوما فرق میکنه. وقتی يه مرد بهت حسودی کنه، يا حسادتشو تحريک کنی، هر بلايی بخواد بياره لااقل سر خودت مياره. اما وقتی يه زن بهت حسودی کنه، شروع میکنه به خراب کردنت، جلوی ديگران، جلوی آدمايی که نبايد. تجربهی من بهم نشون داده حسادت زنا خيلی ناجوانمردانهست، خيلی شيک ميان در حقت نامردی میکنن و همه چی رو به هم میريزن و میرن، بدون اين که حتا چيزی نصيبشون بشه. فقط اين براشون مهمه که تو رو خراب کنن. يکی از سادهترين و کليشهترين ترفندهاشون هم همين نقل قولها و انتقال پيغامهای دروغه.
دوباره بعد از مدتها تو همين چند روزه يه چشمهی کوچيکشو ديدم. اذيتم نکردا، فقط يه زهرخند اومد رو لبم که هی خره، باز يادت رفت نبايد به دوستهای دخترت اعتماد کنی؟ باز يادت رفت زيادی باهاشون پسرخاله نشی؟ واقعيتش اينه که آره، يه لحظه يادم رفت..
*نادر ابراهيمی
.
دیدن الکی الکی نسل ما متولد های اوایل دهه ی شصت هیچ اسمی نداره؟
نه شبیه سی ساله های سوخته ایم، نه شبیه تین ایجرهای پدرسوخته.
پ.ن: خب البته این درسته :
ما نسل دماغ سوخته ایم!
.
یه وقت هایی جای خالیت عین یه حفره ی گنده میاد می شینه تو دلم.
.
مرشد و مارگریتا رو میخوام مثلنا که بخونم ! باید برم بگیرمش...
.
تو خون بازی باران کوثری یه شالگردن داره ! میدوستمش به شدت ! میخوامش !
.
فکر می کنم هر اتفاقی که می افتاد، عذاب و اندوهش بیشتر از این یک سال گذشته می شد؟ تو می گویی این خود زندگی است. اتفاق و حادثه و شک نیست. برای من همه ی این ها بود و هست. چون این قسمت متعلق به خودم بود. این قسمت مال زندگی، سرنوشت، دنیا نبود. این قسمت را خودم ساخته بودم، پیش برده بودم. می شد منحصر به فرد بودنش را ازش بگیرم، لذتش را. لذت این مدل دوست داشتن را و آن وقت آرام باشم و مطمئن و بعد همه ی این ها را بیندازم گردن زندگی. بگذارم به حساب سرنوشت. اما می خواستم همین تکه ی کوچک، فقط همین تکه، متعلق به خودم باشد. حالا دارم تاوان همین را پس می دهم. حقم است. باید دنیا را همان جوری که هست ببینم. با همه ی چیزهایی که در آن است و به این فکر نمی کند که من کی ام و چی می خواهم.
.
مثلا من الان میدونی چی ذوق زدم میکنه در حد خدا ؟ اون لگو اسباب بازی ها ! فکر کن از اینکه هی برم تندیس نگاشون کنم خسته نمیشم ! مممم... اینم در راستای پولدار شدنم انجام خواهد شد ! بعدش میشینم تو خونه و لگو بازی میکنم کلی ...!
.
دنبال بعضی چیزها نباید رفت، یه کتاب هایی. یه فیلم هایی. یه آلبوم هایی... دنبال یه آدم هایی...
خودش به وقتش پیدات می کنه و از جایی که فکرش رو نمی کنی میاد سراغت.
حتی اگه غیرممکن به نظر بیاد یا سال ها طول بکشه.
کافیه باور کنی، صبور باشی و فراموشش نکنی
فراموش شدن رو دوست نداره. بهش بر می خوره. دنبالت نمی گرده. شاید هم اتفاقی پیدات کنه. اما خودش رو نشون نمی ده. صبور می مونه و از یادت نمی بره تا دوباره آروم آروم برگرده توی فکرت... که "هی چقدر اون کتابه، فیلمه، آلبومه، آدمه رو می خواستم". همون وقت هاست که خودش رو بهت نشون میده. از جایی که انتظارش رو نداری. فکرش رو نکردی...
فقط کافیه باور کنی !
.
میگه بخشی از وجود منی تو ! تو رازی رو میدونی که هیچکس نمیدونه ... تو باید نزدیک تر بیای ! من سکوت میکنم ... میگه خیلی عوضی هستی که اینطور مینشینی عقب و فقط نگاهم میکنی ! خوب ! من از دور تماشا کردن رو بیشتر دوست دارم ! خیلی هم راحتم باهاش ... خیلی !
.
هرچی عشقه توی دنیا من میخواستم مال ما شه ! اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه !
هیچی !
.
کنار اومدن با مهدیس خیلی ساده ست ! همه ش دیوونه بازیه و کلی خوش گذشتنه ! فارم دنیاش همه جدیه ! تو مسخرگی هم جدیه ! بعد سارا هم عینِ فارمه ولی نه به اندازه یِ اون ! سارا عینِ مامان ها میمونه ٬ غر میزنه به جونِ آدم ! همه چی رو مرتب میکنه ! ولی وقتی یکی مثل من وسط اونا باشه ٬ هیچی مرتب نخواهد بود ...
.
.
آقاهه میگفت بیا دفتر من کار آموزی ! نرفتم ! بعدا ها یکی از بچه هاشون تو دفترشون بهم گفت کاش نیمده بودم ... تعریف کرد که حضرتِ آقا با همه شون رابطه داره ! با هرکی به یه نوعی .... مشکل من اینا نیست ها ! مشکل من فقط یکی از اون چند آدمه ! که میتونه معصوم بمونه ...
.
وقتی تویِ یه عشقِ افلاطونی ٬ ریسکِ رابطه یِ جنسی به تو تحمیل میشه ٬ باید منتظر بمونی که آخرش کارت به گریه بکشه و یه عمر حسرت بخوری که چرا آلوده کردمش ... !
.
هیچی !
.
مهم نیست !
.
شهره یه آهنگ داره ... که واسه من پره از خاطره ! خیلی خاطره ... اون آهنگه این روزا بد جواب میده !
.
تو کوچمون صدایِ تو ٬ صدایِ خنده هایِ تو دیگه شنیده نمیشه ! رفتی برایِ همیشه ...
.
.
.
خوب باش .
.
دیروز هم کافه نادری آقا خوش گذشت ! مخصوصا اون موقع که ملت واسه سیگار پاشدن رفتن تویِ حیاطش و من ذوق کردم از باغچه و ایناش دوباره !
.
خوب ! سیگارِ بهمن هم پدیده ایست در نوعِ خودش ! خوب ! جدی میگم !
.
تنها شباهتم با گوییدوی هشت و نیم، همان امیدواریِ بی پایان به "رستگاری"ِ نهایی است که همه چیز را درست خواهد کرد.
من اینجا نیستم واسه اینکه با کسی رابطه داشته باشم !
دوست پسر ندارم !
دوست دختر هم ندارم !
عاشق نشدم !
عاشق هم نمی شم !
با کسی نخوابیدم !
با کسی هم قرار نیست بخوابم !
برای کسی گل نمی خرم !
کسی هم برای من قرار نیست گل بخره !
برای هیچ آدمی - ؟ - دلم تنگ نمیشه !
دل هیچ کس هم برای من تنگ نمیشه !
با هیچ کس تلفنی حرف نمی زنم و قربون صدقه اش نمیرم !
کسی هم قربون صدقه ام نمی ره !
با کسی بازی نمی کنم !
کسی هم با من بازی نمی کنه !
اینا رو میگم که اون ذهنِت رو از این مزخرفاتی که تو کله اته خالی کنی ! نه واسه من ! واسه خودت !
همین !
ضمننا اگه دو تا آدم با هم عکس میگیرن دلیل این نیست که با هم رابطه دارن !
ضمننا عکس رو بهتر نگاه کن ! من روی دسته ی صندلی نشستم !
بعد هم خیلی ممنون واسه ابراز لطفت !
هه !
وقت ندارم خیلی به چیزای عجیب و غریب فکر کنم ! صبح میزنم بیرون تا شب دنبال کار و زندگی و شب هم فقط خواب ! دیگه کابوس نمی بینم ! دیگه اینقدرگیج نیستم ! دیگه درگیری ذهنیم به غیر از خودم چیزی نیست ! می بینی ؟ زندگی همینه ! کار کردن با آدمای دوست داشتنی ! کار کردن توی یه محیط دوست داشتنی ! گپ زدن با آدمای مختلف ! تو کتاب فروشی ! تو کافه ها ! تو خیابون ! تو پارک ! تو مغازه ! اون الهامه بود که با همه قهر کرده بود و با هیشکی حرف نمیزد !؟ خوب !؟ بعد کلی الان خودش شده ! میره تو کتاب فروشی با دو تا دوست جدید بیرون میاد ! سینما میره ! واسه خودش نوشابه باز میکنه ! ساندویچ فری کثیف گاز میزنه ! آدمای خوب خوب رو میبینه ! فحش و فضیحت همه رو نسبت به اون بالا بالایی ها میشنوه ! سرشو تکون میده ! بعد هم میذاره میره ! آلاسکا هم میخوره توی پرانتز !
آقاهه میگه مهندس میخوام وقتی بلند میشم همه ی کارمندامو ببینم ! ملتفتی که ؟ یه نگاه کافیه که بفهمه که ملتفتم به قول خودش ! ملت میرن سرکار که پول در بیارن ! ما میریم سر کار که عشق کنیم ! میریم سر کار که بازی کنیم ! برقصیم ! رقص نور و رنگ ! ترکیب بازی ... ترکیب های تک رنگی ... دو رنگی سیاه و سپید ! بعد بازی کنیم ... اووووه ! حقیقتش اینه که وسط کلی کار و رنگ و نقشه و چوب و ماکت و کاغذ دیواری و مداد و کاغذ حالم خیلی بهتره ! اینقدر بهتر که یادم بره که من همونم که هرچند ساعت هم که میخوابیدم باز هم برام کم بود ! همون که کلی نازک نارنجی شده بود که تا حرف میزدی قیل و قال راه می انداخت ! خوب ! همون که اینقدر حساس شده بود که با کوچکترین چیزی قرص و خواب رو واسه خودش تجویز می کرد . . .
کی بود که خسته شدم ؟! چه وقت ؟ ... وقتی احساس کردم بیهوده ست وجودم !؟ وقتی پشتم خالی شد ؟ وقتی مادرجون رفت ؟ وقتی تو ایران بودی ؟ وقتی هر شب با سوزان دعوا داشتم ؟ وقتی بین عقاید تجویز شده و وجدانم یکی رو باید انتخاب می کردم ؟ وقتی بین همه چیزم با احساسم باید یک چیز رو انتخاب می کردم ؟ کی خسته شدم !؟ وقتی محروم شدم از دیدن ماهان و مهراد ؟ وقتی آقا بهروز رفت ؟! وقتی دیدم حرفم رو نمی فهمیدی ؟ وقتی تو بیمارستان دیدمت ؟! وقتی همه ی چیزایی که تموم شده بود رو رها نکردم و تلاش کردم ؟! مممم... وقتی فهمیدم که فاصله ی من با جنون یک تار موی نازک و درحال پاره شدنه !؟ وقتی که فهمیدم آدمای بد تو قصه ها نیستن ! آدم بدا هم میتونن توی یک اتاق توی یک خونه توی یک ماشین با من باشن ! آدم بدا هم میتونن ادای آدمای خوب رو خوب در بیارن ! میدونی هنرشون چیه ؟ اینه که تو رو معتقد میکنن که آدم بد وجود نداره ! شعار همه شون همینه و تو وقتی بچه تری وقتی پاک تری وقتی ساده تری می پذیری و همین تمومت میکنه ! واسه نشون دادن آدم بدا به تو خدا قیمت خونتو میگیره ازت ! مممم... اون موقع بود که بریدم ؟ مممم... توی تنهاییم بود که فهمیدم بریدم ؟! نه ! وقتی فهمیدم که خسته ام که ناخود آگاه و بی دلیل همه چیز رو رها کردم و گفتم اشتباهاتم رو میذارم پشت سرم و بهشون بر نمی گردم ! به اشتباهای تو هم فکر کردم ! به اشتباهای همه فکر کردم ! هیچ کدوممون دنبال درست کردن اشتباهاتمون نبودیم ! همه حق به جانب ! همه آسوده ! نشسته بودیم و زندگی می کردیم ! من هم میتونستم ! باور کن! میتونستم مثل همه به اینا فکر نکنم و فکر کنم که همه ی ایرادهای زندگیم مال شانس مزخرفمه و کلی خرافات بکنم تو کله ام و همه ش رو ربط بدم به خدا و قسمت و کارما وکوفت و زهر مار ! بعد هم با خیال راحت با همه خداحافظی کنیم و بگیم این هم انتخابمون ! مممم .. سخت نیست ! سخت میدونی چیه !؟ سخت اینه که تو هیچی رو گردن خدا و قسمت و کارما نندازی و بندازی گردن خود احمقت و با خودت فکر کنی که چه گهی خوردی که اینطور فرو میری و حتی وقتی هم میخوای خودت رو بالا بکشی یک کسی یک چیزی هست که بهت همیشه یاد آوری کنه که هی نه ! برو فرو ! برو فرو ! اون بیرون هیچی نیست ! ولی نه ! این بیرون چیزی هست ... به خدا هست ! این سخته ! این سخته که بیرون رو تماشا کنی وقتی عاشق در و دیوار قفستی ! من زندانبانم رو دوست داشتم عاشقانه ! می پرستیدمش ! برای همین هم سختم بود که بیرون رو نگاه کنم ! چون من به غیر از زندانبانم کسی رو نمیدیدم ! دوست داشتم که فقط اونو ببینم ! سخت شد وقتی گفتم نه ! بیرون از این زندان رو هم باید ببینم ... این همون خصلتیه که هیچ وقت دوستش نداشته هیچ کس ! این شورشی بودن رو ! این رام نشدنی بودن رو ! بعد اینطوری سخت میشه که زندان بان رو که می بینی تلاش کنی بیرون رو هم نگاه کنی ! بعد سخت و سخت تر میشه ... آخه تو دلت واسه قفست واسه سلولت و زندانبان وهمدمت تنگ میشه ! ولی یه چیزایی هست این بیرون ... این بیرون نور خورشیده ! کلی آدم توشه ! آدمای رنگی ! آدمای سیاه و سفید ! آدمای کوچیک و بزرگ ! آدمای زشت ! آدمای مهربون ! این بیرون پره از بچه هایی که به هفت جدت قسمت میدن که یه چیزی ازشون بخری تا برن پولش غذا بخورن ! این بیرون پره از آدمایی که گدا نیستن ولی گدایی می کنن ! محبت گدایی میکنن ! دلالی هم میکنن ! عشق رو میگم ! این بیرون پره از آدمای خوشگل ! با ماشین های خوشگل و بزرگ ولی همه شون حالت رو زیر و رو میکنه ! خراب میشی ! این بیرون پره از زرق و برق ! اینقدر که چشمات رو خیره کنه و نذاره به هیچی برگردی ! من ولی هنوز عاشق زندانمم ! زندونی که توش جز من و دیواراشو و زندانبان هیچی نیست ! من هنوز عاشق اون زندانیم که توش زجر میکشم ولی با اختیار ! ... این بیرون ولی خیلی چیزها هست ! خیلی چیزها که تو دوستشون نداری ولی هست ... این سخت تر میکنه اون دلتنگی رو ! این سخت تر میکنه که تو دوستشون نداری ولی هستن و تو هیچ اختیاری توی زجر کشیدن و نکشیدنت نداری ... اینطوری دلت واسه هیچی نمی لرزه !
.
.
دلت قرص ماهِ من ! اینجا همه ستاره اند !
.
.
بهترین تصمیم زندگی من اومدنم بود . بهترین تصمیم این زمان دادن به خودم بود . زمان دادن واسه اینکه خودمو پیدا کنم و از اون پیله ای که تنیده بودم در بیام . میدونی ؟ زمان دادن به خودت وقتی توی اوجی خیلی سخته ! من توی اوج همه چیز رو رها کردم و اومدم ! بهاش رو هم دادم ها ! بهای هر ثانیه اش رو ... صد هزار بار بلیط برگشتمو گرفتم دستم که برگردم ولی صبر کردم... من باید جلوی خودم وایمیستادم ... من باید همه چیز رو دوباره دوره میکردم ! باید خطاهام رو میدیدم ... باید اون چیزایی که از دست داده بودم رو میدیدم ... باید اون چیزایی که ساخته بودم رو هم میدیدم ... باید با آدما آشتی میکردم باز ! الان با آدما کلی آشتیمه ... آدما با همه ی کثیفیشون حالا باز هم یه چیزایی دارن که دوستشون داشته باشی ... من یه چیزایی رو حالا میبینم که نمی دیدم ... مدت ها بود نمی دیدم ! ولش کن ... مهم اینه که من یه کم خوش اخلاق تر شدم ... خوبه دیگه ! نه ؟
.
.
.
مممم... عینک هم دارم ! از اون خوشگلاش که کلی دوستمشونه ! بعد از عمری خوب گرفتمش دیگه ! باید بگمش !
.
گروه طراحانِ تیام !
بگو مبارک !
.
آقا نرید درس بخونید مهندس بشید ! تهش میخواید چی بشید ؟ کلی که بخواید آدم بشید میشید مثل ما که رسما حمال شدیم و عمله ! آقا متر که میکنیم ٬ پتینه که میزنیم ٬ پارکت که میکنیم ٬ نقاشی دیوار و گچ بری که میکنیم ٬ تازه عمله ها هم قبلمون ندارن که یه احترام هم بذارن ! فقط مونده اونا بشینن ٬ ما واسشون چایی بریزیم !
.
از این جوجه رنگی ها می فروخت ! نخریدم ازش ولی ازش قول گرفتم که فرداش ازش بخرم ! قول داد فرداش هم بیاد اونجا ! نیمد که ! من حالا جوجه رنگی ندارم که واسش اسم بذارم !
.
میگه تو گوله ی انرژی هستی ! توده ی انرژی ... ! تازه بعدترها تخفیف داد گفت زلزله ای ! اونم از نوعِ خوبش ! ( دو نقطه دی ! )
.
امروز نگار میاد !
.
وحید هم میاد !
.
ممم... مهدیس هم هست !
.
سایه رو نمی دونم !
.
مجید هم هست !
.
نیاز و دارو دسته ش هم میان !
.
مممم ! کی دیگه میاد ؟
.
نمیدونم !
.
( دو نقطه دی شدیدا ! )
.
خدایا مرسی که گوجه سبز رو آفریدی که من اینطوری دل درد بگیرم ! دل درد خوشایندیست !
به به !
بیست تا طرح واسه بوتیکه زدم ٬ ولیکن هنوز هم راضی نیستم ! ساعت یک شبه ٬ دیشب هم مثل امشب تو سر خودم زدم که یه کاری بکنم که هیچی ! فردا امتحان هم میخواد بگیره مردتیکه ! صبح هم با مهدیس قرار دارم که ماکت بسازیم ٬ بعد هم باید هلک و هلک راه بیفتم برم کلاس ٬ تا هفت و نیم ٬ بعد هم برم اونور شهر که تا برسم شده ده شب ! بعد هم یه ساعت بعدش راه بیفتم برم فرودگاه ! اووووه ! دیوانه میشم ! احتمالا از بی خوابی و خستگی میمیرم !
.
به همه ی این غرغر ها سفارش های همیشگی و نگرانی های همیشگی بابا رو هم اضافه کنید !
.
تازه ! یه دختره رو دیدم که از من روانی تره ! قرص میخوره و سیگار میکشه عین خر ! بعد هم با سر میره تو شیشه و میزنه و میشکونه ... اونوقت کلی تناسخ و اینا رو تریپش کرده ! بعد یهو فلبداهه میزنه به سرش و شعر کوتاه هم میگه ! بعد نقاشی هاش هم کلا روانی پسنده ! عین من هم شبا میمیره تا بخوابه ! روانشناسیش که کردم ٬ فهمیدم که شماره ی این دکتر معنوی رو باید بدم به اون ٬ یا اینکه جفتمون با هم بریم !
.
توی ارتباطاتم هنوز میلنگم ! مممم ...
.
مردک با لیسانس آب داره واسه من سخنرانی از معماری میکنه ! بعد میگه من دکوراتور و معمارم ! آخه گوساله ! مگه مجبوری مزخرف بگی ! بعد میگی تو تری دی میدونی ؟ میگم ها ! میگه من نمیدونم ! اون وقته که من دلم میخواد بکشمش !
.
کاری که نمیکنم ٬ حداقل برم بخوابم که فردا شهیدم ! ...
به این نتیجه رسیدیم که اگه پسر باشی خیلی راحت می تونی روشنفکر نمایی کنی در مورد لباس پوشیدنت .
کلاه مدل جلال آل احمد (کپی اسمشه؟ )
از این کیف پاره ها
عینک گرد
شالگردن دراز
مو و ریش بلند( از اهم واجبات )
خب دختر باشی چی ؟ چه مدلی لباش روشنفکری بپوشی؟
یکی اش کیف سنتیه ! من دیدم ! کلی هم خوشگله ! دیدم ها !
پ.ن : این ها می تونه مشترک باشه : سیگار کشیدن ، گیوه ، حرف های بی سرو ته زدن ، هر از چند گاه پوزخند بی دلیل زدن و هر جا میری بیست تا کتاب بگیری دستت .
پ.ن 2: کیف سنتی دیگه ! از این گلیم ،جاجیمی ،اینایی ها.
I may be numberless, I may be innocent
I may know many things, I may be ignorant
Or I could ride with kings and conquer many lands
Or win this world at cards and let it slip my hands
I could be cannon food, destroyed a thousand times
Reborn as fortunes child to judge anothers crimes
Or wear this pilgrims cloak, or be a common thief
Ive kept this single faith, I have but one belief
I stiiiiiiiiiiiiiiiiiiiillllllllllll llllllllllllllllllllllllloooooooooooove yooooou
I stiiiiiiiiiiiiiiiiiiiillllllllllll waaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaannt yooou
خیلی خوشگله ها !
گفتی حرف دارم ! گفتی می خوام آخرین تلاشم رو واسه برگردوندنت بکنم ! گفتی اوضاع خوبه !
گفتم من توی جاده ام ! جاده تویِ بوق بوق تلفن گم شد ...
گفتی تو رفتی که منو فراموش کنی ... اون شب هم دوستت دارمِ من تویِ بوق بوق تلفن گم شد ...
همیشه تو حرف داشتی ! حرفات تویِ این فاصله گم میشد ... میشد اخم ٬ میشد اشک ٬ میشد قهر ...میشه دوستت دارم ولی نمی بخشمت !
.
من : دلم برات تنگ شده خره !
تو : من نمی دونم چرا آدما وقتی اینقدر همدیگه رو دوست دارن و دور از هم دارن خودشون رو ریز ریز میکنن ٬ نمیان که با هم باشن ؟ واقعا چرا ؟
.
تو : تو تردید داری ! شک داری ! این شک لعنتی !...
من : من توی دوست داشتن تو شک ندارم . این تنها چیزیه که تو این دنیا بهش شک ندارم ...
هنوزم دارم فکر میکنم که چطوری میشه یه نفر رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی ...
.
تو : مممم... حس میکنم این جایی ! همین دور و ورا !
من : نه نیستم که !
تو : کاش بودی !
من : خوب پس درو وا کن !
.
من : کاش میشد بیام بدزدمت ...
تو : ...
.
تو : سلام گل من !
من : ساعت چنده ؟
تو :یه ربع به پنج صبح !
.
ساعت دو صبحه ! به کی میتونم زنگ بزنم و حرف بزنم باهاش ؟ لیست تلفنم رو نگاه میکنم ! بین این همه آدم هیچ کس نیست که من الان زنگ بزنم و بشینم سیر تا پیاز حرفامو ٬ دلنگرانیامو ٬ دلتنگیامو بریزم بیرون و اون هم گوش کنه و بعد من بگیرم راحت بخوابم ! اونایی که نزدیکن ٬ دورن و اونایی که دورن٬ نزدیکن ! حیف !
.
فردا امتحان دارم ٬ هیچی هم بلد نیستم ! تازه طراحی مبلمانه تموم شده و باقیش مونده ! معلم سه تاره هم مسخره سر و کله اش امروز پیدا میشه و من یکی از درسا رو هنوز نزدم !
.
الان حالم بده ! دلتنگیمه ! خواب بده دیشبمه ! تلفن نیمه کاره ی تو ! تکلیف نامشخص زندگیمه ! بی انگیزه بودنمه ! این تپش قلبه هم که دیگه روانیم کرده ! قرص ها هم کمکی نمی کنن ! کابوس ها هم دست از سرم بر نمی دارن ! خانومه بهم گفت اگه بخوای هیپنوتیزمت میکنم و هرچی رو بخوای پا میکنم از کله ات ! ولی من نمی تونستم برم ... گلچین کردن خاطرات زیاد هم جالب نیست ! من ترجیح میدم چیزای بد هم یادم بمونه ! روی دیوار بزرگ مینویسم : مرگ !
.
میگه کجایی ؟ میگم همین ورا ! میگه نقشه حاضر شده ؟ میگم کدوم نقشه ؟ میگه مرگت ! و قطع میکنه ... نقشه انباری رو میگفت یعنی ؟
.
خوب بالخره فردا عملش میکنن و همه چی معلوم میشه و یک ملت از نگرانی درمیان ! خداکنه خوب بشه عملش ... روزای سختیه !
.
کاش بلد بودم از راه دور حرفم رو حالیت کنم !
.
هه ! از راه نزدیک هم بلد نبودم !
.
کلا به فاصله ربطی نداشته هیچ وقت ! من کلا حرف زدن بلد نیستم !
.
هر موقع میخوای با من حرف بزنی که مثلا من فکر کنم که تو ناراحتی و ناراحتیت رو نشون بدی و مثلا من فکر کنم که سرد باهام حرف میزنی ٬ پشت سردیِ کلمه هات ٬ پشتِ زخم زبونات ٬ پشتِ همه یِ منو بهم ریختن هات ٬ تویِ تهِ سردیِ صدات ٬ یه چیزی هست که من میدونم هست ! واسه همینم وقتی روم قطع میکنی ٬ وقتی یهو داد میکشی ٬ وقتی هرچی دلت میخواد میگی ٬ تهِ دلم گرمِ اونه ! یه چیزی که دلتنگیتو لو میده ...
.
مشاوره گفت آدمی که هیچ موجودی خوشحالش نمیکنه در بیست دو ٬ سه سالگی٬ مشکل جدی داره ! آدمی که اینطور سرد و خشک باشه ٬ حتما مشکل داره ! مممم... سرد و خشک ! این الهام رو نمیشناسم ... این آدم بیگانه رو نمیشناسم ! این آدمِ گوشه گیر رو نمیشناسم ! این آدمِ زود رنج رو نمیشناسم ! این آدمِ تنها رو نمیشناسم ...
.
قبلنا وقتی تویِ یه جمع میرفتم ٬ با همه صمیمی میشدم و کلی رفیق پیدا میکردم ! بودنِ با اونا٬ اونقدر تغییرم داد که حالا تویِ یه جمع که وارد میشم ٬ همه اش به دنبال فرار کردنم ! دختره پدر خودشو در آورد تا حاضر شدم باهاش دو کلمه حرف بزنم ... این الهام محتاط رو هم نمیشناسم !
.
هنوزم نمی دونم که این جا چی کار می کنم ! هنوزم نمی دونم ...
بلوز ارغوانیه رو می پوشم ،فنجونِ چایی مو شبیه اون وقت ها می گیرم دستم، سه کنج دیوار می شینم و شمارتو می گیرم...
بازم اختلاف ساعت لعنتی رو فراموش کردم.
ماهِ من ... !
دلم بیرای خودم سوخت که نمی تونم حتی صدات کنم ...
.
میگه مشکله تو اینه که یه جا بند شدی و حالا نمیشه از بندها خلاصت کرد ! آخر حرفشم نگام میکنه و میگه یا بمون واسه همیشه ٬ یا برو واسه همیشه !....
.
میگه مشکل دیگه ی تو اینه که تو واسه همه چیز دنبال علت می گردی ! واسه همه چی یه سری توضیحات داری ٬ یه عالمه فلسفه داری ٬ همه چی تو دنیای تو تعریف شده ست و واسه همینه که وقتی یه نفر بدون تعریف و فلسفه و دلیل خراب میشه رو سرِ دلت و قلبت نمی تونی بفهمیش ! در میری از دست خودت و اون ! فرار میکنی از اون چیزی که تو دلت می گذره !
.
میگم تپش قلب بالا ٬ نفس های بریده بریده و دست های لرزون نشون دهنده ی اینه که من دیوونه ام ؟ میگه وقتی زنگ می زنی اونور دنیا و قطع میکنی٬ واسه اینکه فقط صدای نفساشو بشنوی ٬ بله ! میگم یعنی خیلی دیوانه ام ؟ میگه یعنی فاتحه ات رو خوندی و من نمیدونم اینجا چه غلطی داری میکنی !
.
میگه تو دوستش داری احمق !
.
یه روز من یه بچه داشتم ! یه دختر ! دخترم موهاشو کوتاهه کوتاه میکرد تا چشم منو دور میدید ! دخترم همیشه صورتی می پوشید ! دخترم خونه ی صورتی میخواست ! دخترم ژاکت بلند که می پوشید من محکم بغلش میکردم ! دوست داشتنی تر میشد ! دخترم مثل یه گربه بود ! دخترم خودش رو لوس میکرد ! دخترم ناز میکرد برام ! دخترم موهاشو هر روز جلوی آینه آیرون میکشید ! دخترم .... یه روز با دخترم رفتیم خیابون ! دستشو گرفتم ! ترسیدم گم بشه بین همه ی آدما ..... دخترم گم شد ! من گم شدم ! دیگه دختر ندارم ! هیچی دختر ندارم ! فقط یه تاپ صورتی دارم که وقتی گریه میکنم شبا سرمو فرو میکنم تو یقه اش .... !
.
همچنان کارگر ساختمونه - آقای محترم قادر خان - تا منو میبینه به رفقا میگه ها ! ایییی مهندنسه ! و همچنان واسه من چایی نمی ریزه ! دیوانه است !
.
این یارو استاده به شدت دوست داشتنیه !
.
یه کشف جدید اینه که من بعد از رفاقت با تو ٬ نمی تونم دوست جدیدی انگار اضافه کنم ! یا تو زیادی بودی از سرم که هنوز جا واسه این واون باز نکردی یا من اینقدر دلم کمه که جا واسه هیچ کس نداره !
.
خوب احمق جان ! خبر مرگت ٬ تکلیف خودت رو با خودت مشخص کن دیگه ! - با خودمم -
.
رفیق همه چیزش را پای رفاقتش می دهد ٬ بی دریغ !
.
یه روز من تو خیابون راه میرم ! گوشیم دستمه و دارم حرف می زنم ! بعد یکی از کنارم رد میشه خوب ؟ یه دختره که موهاش کوتاهه ٬ یه شالِ آبی هم سرشه که ! بعد یه مانتویِ آجری تنشه ٬ بعد تو یکی از دستاش یه سگ پشمالویِ صورتیه ! دختره زیرِ چشمش رو سایه یِ آبی زده ! بعد میزنه به من ! تنه اش می خوره به من ! بعد من نگاش میکنم ! یه چیزایی یادم میاد ! بعد اون نگام میکنه ! احتمالا یه چیزایی هم یاد اون میاد ! بعد ؟ بعد من دلم میخواد بغلش کنم ٬ بوسش کنم ٬ دستشو بگیرم و ببرمش همه ی مغازه های صورتیه شهر رو بهش نشون بدم ! ولی هیچ کدوم از اینکارا رو نمی کنم ٬ اونم هیچ کدومش رو انجام نمیده ! از کنار هم رد میشیم ... همین !
.
از همه شون متنفرم ! از همه شون ! از آقا بهروز هم بدم میاد ولی نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده ! از بقیه شون هم متنفرم ! مخصوصا از اون مردتیکه یِ عوضی که شب و روز کابوسِش زندگیِ من شده ! ازش متنفرم ! از اون شرایط مزخرف هم متنفرم !
.
میدونی ؟ اگه پسرت هفده ٬ هجده سالش بود ٬ اونوقت من باهاش بیرون قرار می ذاشتم و میدیدمش ! دلم براش اینقدر تنگ شده که همه یِ بچه هایِ دنیا ٬ رو هم که جمع کنن واسه من اون نمیشه ... کاش براش نامه می نوشتم !
.
دلتنگیِ مفرط و مزخرف !
.
دلتنگم .
دلتنگی پدرِ آدم رو در میاره ! پوستِ آدم رو میکنه و تو دستت به هیچی بند نیست ! به هیچیِ هیچی ! نه به زمین ٬ نه به آسمون ٬ نه به هیچ چیزِ دیگه !
يادم آمد آن وقتها که قرارم به رفتن بود، قرار هم نه حتا، حرف رفتن بود فقط، گفته بود نرو، بمان. در دلم گفته بودم ما که زندگیهامان اينهمه دور است از هم، اينهمه موازی؛ ماندنم چه دردی از تو دوا میکند! گفته بود هيچ، هيچ دردی؛ فقط نرو، بمان، باش زير سقف همين آسمان، گور پدر آسمانهای رنگارنگ ديگر. حالا يادم نيست قرارم را به هم زدم، حرفم را پس گرفتم يا بمانش به دلم نشست که نرفتم، ماندم. هنوز هم ماندهام آسمان آن جای ديگرک خوشرنگتر است يا بدرنگتر.
از آن روز تا حالا خيلی گذشته. حالا اما بعد از اينهمه روز، يکهو بايد دوزاریم بيفتد که چه بود پشت آن نروها، بمانها. پشت آنهمه منطق و خطوط موازی و بديهيات زندهگانی و چه و چه. دل است ديگر لامصب. برو و نمان سرش نمیشود که. گاهی از دست میرود، گاهی میلرزد، گاهی میگيرد، گاهی پر میکشد، چه میدانم. گاهی هم میافتد در کوزه و خلاص!
.
.
باغ فردوس ساعتِ پنج ٬ فوق العاده !
.
خوب ٬ تویِ زندگی خیلی چیزها مهم هستند ! یک سری مفاهیم را باید برایِ خودت تعریف کنی ! یک سری مفاهیم را هم باید ولشان کنی به امانِ خدا ٬ چون هیچ ربطی به تو ندارد و بود و نبودشان٬ منظورم تعریفِشان ٬ تغییری در وضعیتِ تو ایجاد نمی کند ! من یک تجربه می خواهم .
.
رهایی ...
.
دلم یک جعبه مداد رنگی می خواهد ٬ یک جعبه یِ چوبی مداد رنگی که بنشینم و نقاشی کنم !
موقعِ خوردنِ غذا ٬ موقعِ پیاده گز کردن ها ٬ موقعِ خلوت ها ٬ موقعِ خواب ٬ موقعِ شنیدن آهنگ ٬ موقعِ در آوردن صدایِ دنگ دنگ سه تار ٬ موقعِ یاد داشت نوشتن برایِ مهندس رفیعی ٬ موقعِ سر و کله زدن با کارگر ٬ موقعِ دیدنِ نمایشگاهِ عکس هایِ بیتا ٬ موقعِ مسواک زدن ٬ موقعِ ... مهم نیست چه موقعی ٬ مهم اینه که همه چی زهر میشه٬ وقتی یک دفعه تصویرِ تو سیاه و سفید از جلویِ چشمام رد میشه ! ... نمی دونم ٬ سهمِ من و تو از رابطه چی بوده ؟ سهمِ من ٬ همین روزاییه که خاکستری و یخ بسته شدن ! چنگ زدن به یه مشت خاطره ٬ چه کار میتونه برامون بکنه ؟!
.
سوارِ تاکسی میشم ! اندی گذاشته و صداش اینقدر کمه که به زور شنیده میشه ... من میشنوم ! من صدایِ اندی رو زود تشخیص میدم ... از اندی متنفرم ! از آهنگِ دلتنگش هم بیشتر از خودم متنفرم که هر بار از هرجا صداش بلند میشه ٬ بغض امونم نمیده ! نه دلم تنگ نشده واسه دیدنِ تو ٬ واسه بویِ گلِ یاس٬ واسه عطرِ تنِ تو ... !
.
بهترین اتفاقِ این روزها ٬ دیدنِ رفیقیه که همقدم شدن باهاش نعمته ... ! فقط با این موجودِ دو پایی که نسلش رو به انقراضه ٬ چون فقط از نسلش من و خودش موندیم ٬ میشه خندید٬ حتی وقتی دلگیرتر از همیشه ای ... !
.
از روزی که اومدم ٬ یا تشیع جنازه بودیم ٬ یا ختم بودیم ٬ یا هفتم و چهلم ... ! چرا عزراییل افتاده تو فامیل ؟!
.
می خوام بشینم رویِ سه تارم نقاشی کنم ...
.
این که من می کشم٬ عذابِ بی تو بودن نیست ! تاوانِ با تو بودنه ! ....
این جا یک تونل وحشت است .
خاطراتِ آدم ٬ آدم را می خورند . خاطراتِ آدم ٬ آدم را از همه یِ تصمیماتش می ترسانند ! خاطراتِ آدم ٬ حتی اگر همه اش بد باشد ٬ دلِ آدم را به چیزِ مبهمی که قرار نیست هیچ وقت دیگر وجود داشته باشد ... خوش می کند ! خوش می کند ؟ نمی دانم !
این جا ٬ قلبِ من ٬ مغزِ من ٬ یک تونل وحشت است .
حقیقت اینه که الان صبحِ روزیه که من پرواز دارم و همین طوری الکی نشستم خونه یِ بابا و دارم واسه خودم غصه می خورم ! چی بود گفتی ؟ گفتی بلیطت رو که نگاه کنی ٬ تازه می فهمی که چه غلطی کردی ! این غلط کردی رو با حرصِ صبورانه ای گفتی . تکرار کردی که پشیمون میشی ! سختت بود ! ولی سختم بود رو نفهمیدی . پیاده ام کردی ... رفتی ! موندم ! برگشتی ! هنوز هم میشناسمت ! می دونستم بر میگردی ! می دونستم نمی ذاری بری و واسه همینم بود که همون جا نشستم ! گفتی من صبرم زیاده ! راست میگی ! این رو می دونم ! گفتی بر میگردی همین جا ! گفتم چرا اینقدر مطمئنی ؟ اینو با خنده و غم گفتم ! گفتی بر میگردی ... میدونم ! آخرش همین جایی ! ...
مساله اینجاست که با همه یِ رفاقتمون ٬ با همه یِ بالا و پایین شدنِ رابطه مون ٬ من هنوز هم نمی تونم خیلی چیزها رو بگم ! اونوقت تو دلم میمونه ! تو هیچ وقت نمی دونیشون ٬ نمی فهمیشون خوب ! من هم میشینم غصه میخورم که چرا تو این مدلی برخورد میکنی ! بعد همونطوری که دارم غصه میخورم٬ به این فکر میکنم که خوب من نگفتم چیزی که ! تو هم حیوونکی هستی آخه ! از کجا بفهمی چی به چیه ؟ بعد کله ام درد میگیره . اون موقعست که می فهمم هنوز خیلی دیوارا هست . می دونم که تو همیشه تلاشت واسه فرو ریختنِ این دیوارا بوده ! همیشه واسه موندن تلاش کردی . همیشه بهم گفتی تردید دارم . پرسیدی این تردید از کجا میاد ؟ وقتی دو روز پیش بهم گفتی تو هیچی از سنتوری یاد نگرفتی ٬ دلم گرفت . ولی تو حقیقت رو گفته بودی ! موقعیتِ من٬ موقعیتِ علی بود نه هانیه ! تو اشتباه کردی ! تو اشتباه کردی که موقعیت من رو هانیه فرض کردی ! وقتی گفتی داری فرار میکنی ٬ دلم گرفت ! تو هیچ وقت از خودت نپرسیدی که با این همه مساله چطور مونده بود ! چطور یک همچین کسی میتونه بگه دارم فرار میکنم ... فرار میکنم که نبینم ! بعد محکم گفتی پس واسه خودت میری ! حکم دادی ... ولی خوب ! میدونی ؟! اینا هم تقصیر تو نیست . تو درست میگی . اینا حقیقته ! حقیقتیه که تو ٬ مثلِ سیلی می کوبی به صورتم . منتها خیلی دیره رفیق جان ! خیلی دیره ! ... این دیر بودن مدت هاست که رسیده ... از همون وقتی که من گفتم خداحافظ ولی نتونستم رویِ حرفم بمونم و دل تنگی امانم رو برید ... از همون روزها ! از همون وقت ها که تو تلاش میکردی چیزی رو بسازی که من امیدم رو ازش بریده بودم ... تو همه یِ امیدِ من واسه ادامه دادن بودی ! امیدی که با خیلی چیزها نابود شد ... تو ٬ تویِ شرایطِ سخت بودی ! تو ٬ تویِ جهنم بودی . هنوزم هستی ولی هنوز امیدواری . هنوز می تونی بسازی . من ولی خیلی وقته لنگ لنگان دارم باهات میام . اونقدر که هِی میشینم رویِ زمین و تو عصبانی میشی از نشستنم ... هِی میخوای بیام و بیام و منم هِی به زور خودم رو میکشم ... ولی میدونی ؟ تو فقط نشستنه رو میبینی ! تو فقط به زور اومدنه رو میبینی و غصه می خوری ! ولی دلیلِ این نشستنه رو نمی دونی ... میگم خسته شدم ! ولی خستگی نیست ... میگی برات عزیز نبودم به قدر کافی ! ولی عزیز بودن اینجا نقشی نداره ... نمی دونم ! نمی دونم چرا اینا رو میگم ! نمی دونم چرا فکر میکنم که باید بهت میگفتم خیلی چیزها رو ... دیروز که اومدم ٬ می خواستم یه عالمه حرفِ نگفته رو بزنم تا تو بدونی ! تا تو بهم اعتماد کنی ... تا تو ... ولی نگفتم ! اون ژستِ احمقانه و اون لبخندایِ بی مزه تنها حاصلِ دیروزم بود ... باورم نمیشه که اینقدر مسخره شده باشم ! باورم نمیشه که با تو هم نتونم حرف بزنم ... باورم نمیشه که دارم میرم ! هِی ... اینجاست که فقط باید گفت های های از دلِ من ... نشد روا کامِ دلم ٬ وای وای از دلِ من ...
اینجاست که آدم دلش میخواد بازم بشینه و فیلمِ لیلا رو ببینه ...
جادوگر دستش را به سوی بریدا دراز کرد و شاخه گلی به او داد .بریدا گل را لمس کرد . پس از ماه ها ، این نخستین گلی بود که می دید.بهار فرا رسیده بود .
"آدم ها به هم گل می دهند چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که سعی کند صاحب گلی شود ، پژمردن زیبایش را هم می بیند . اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او می ماند . چون آن گل با شامگاه ، با غروب خورشید ، با بوی زمین خیس و با ابر ها ی افق آمیخته است "
بریدا به گل نگریست . جادوگر آن را پس گرفت و به جنگل باز گرداند .*
چشم های بریدا پُر از اشک بود .
*.بریدا- پائولو کوئلیو